خرید بک لینک
موضوع «یه ثانیه توقف ...» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. بر اساس اطلاعات منتشرشده، کاش میشد بعضی وقتا زندگی یه دکمه توقف داشت...واسه نفس کشیدن!میدونین؟خیلی وقتا آدما خسته میشن !انقدر خسته میشن که حتی حوصله شادمانی هم ندارن...کاش میشد بعضی وقتا زندگی رو بدون ترس... در ادامه تمامی اطلاعات منتشرشده را مرور می‌کنیم.کاش میشد بعضی وقتا زندگی یه دکمه توقف داشت...واسه نفس کشیدن!میدونین؟خیلی وقتا آدما خسته میشن !انقدر خسته میشن که حتی حوصله شادمانی هم ندارن...کاش میشد بعضی وقتا زندگی رو بدون ترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد 1405 ساعت: 7:30

اینکه من اینجا رو بعد این همه سال نگه داشتم...مقصودم نگه  داشتن یه وبلاگ نبوده...نگه داشتن عادتایی بوده که گاهی فراموش میشن...نگه داشتن خاطراته...روزایی که دوست داشتن بی بهانه بود...روزای مدرسه ...عشق های بچگی...خاطرات...اینکه اینجا هنوز هست...به خاطر اینه که گاهی برگردم و نگاه کنم و بگم وااااوووو....چه فرقی کردم؟!؟چرا همه جی عوض شده؟اینجا رو دوست دارم...شب ناهماهنگ دوست داشتنیم...دوستت دارم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 14:59

من به بي ساماني،باد را مي مانم .من به سرگرداني،ابر را مي مانم.من به آراستگي خنديدم .من ژوليده به آراستگي خنديدم .- سنگ طفلي، اما،خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .قصه بي سر و ساماني من،باد با برگ درختان مي گفت .باد با من مي گفت :« چه تهي دستي، مَرد!ابرباورميكرد.*****من در آيينه رخ خود ديدموبه تو حق دادم.آه مي بينم، مي بينمتو به اندازه تنهايي من خوشبختيمن به اندازه زيبايي تو غمگينم..."حمید مصدق"....هوا آرامشب خاموشراه ِآسمان ها بازخيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پروازرَوَد آنجا که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب راتنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوختبرايت شعر خواهم خواندبرايم شعر خواهي خواندتبسم هاي شيرين تورا با بوسه خواهم چيدوگر بختم کند ياريدر آغوش تواي افسوسسياهي تار مي بنددچراغ ِماهلرزان از نسيم سرد پاييز استهوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باززمان در بستر شب خواب و بيدار استفريدون مشيری****توی عکس نوشته ؛دوست دارم خاطره شویم ...مثل "الهه ناز " بنان ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 2:57

من به بي ساماني،باد را مي مانم .من به سرگرداني،ابر را مي مانم.من به آراستگي خنديدم .من ژوليده به آراستگي خنديدم .- سنگ طفلي، اما،خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .قصه بي سر و ساماني من،باد با برگ درختان مي گفت .باد با من مي گفت :« چه تهي دستي، مَرد!ابرباورميكرد.*****من در آيينه رخ خود ديدموبه تو حق دادم.آه مي بينم، مي بينمتو به اندازه تنهايي من خوشبختيمن به اندازه زيبايي تو غمگينم..."حمید مصدق"....هوا آرامشب خاموشراه ِآسمان ها بازخيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پروازرَوَد آنجا که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب راتنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوختبرايت شعر خواهم خواندبرايم شعر خواهي خواندتبسم هاي شيرين تورا با بوسه خواهم چيدوگر بختم کند ياريدر آغوش تواي افسوسسياهي تار مي بنددچراغ ِماهلرزان از نسيم سرد پاييز استهوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باززمان در بستر شب خواب و بيدار استفريدون مشيری****توی عکس نوشته ؛دوست دارم خاطره شویم ...مثل "الهه ناز " بنان ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 18:27

یه جاهایی تو زندگی هممون هست که مثل یه صحنه سینمایی ...یه جایی از فیلم که قهرمان داستان پشتشو کرده به هر خرابی ای که بعد از یه جنگ،یه فاجعه،یه انفجار ،یه سقوط ...به بار اومده... خسته اس! زخم زیادی برداشته... اما پشتش به همه خرابیاس... سرپا واستاده...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

آهنگ جدید چاووشی رو میتونم ببلعم... با تموم وجود حس کردن یه آهنگ بهترین حس خوب و خراب دنیاس!نیس؟ بیخیال... همینطوری که چاووشی داره با حال خرابش واسم میخونه میخواستم بگم من هنوز خوشحالم... من هنوز از اینکه میتونم خیلی چیزا رو تجربه کنم شادم... نمیخوامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

من به بي ساماني،باد را مي مانم .من به سرگرداني،ابر را مي مانم.من به آراستگي خنديدم .من ژوليده به آراستگي خنديدم .- سنگ طفلي، اما،خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .قصه بي سر و ساماني من،باد با برگ درختان مي گفت .باد با من مي گفت :« چه تهي دستي، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

میگم خب ممکنه فردا واسمون مهمون بیاد... گفت خب! گفتم یعنی که از اول صبح شاید نشه بریم ... گفت خب! گفتم یعنی کنسل؟ گفت نه ...صبح امدن ظهر میریم...ظهر امدن صبح میریم...سختش نکن... گفتم به همین سادگی؟خب این همه برنامه ریختیم... گفت پ شی؟از اینم ساده تر.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

سلام سرما خوردم!!!نافرم!!!تو همین ۳ روز که دانشگاه نرفتم از ترس ایس و فیس بچه ها که( وااای حاجی سرمامون دادی!!!)می تونستم ۲ دوبار برم دوستام بیرون و از دست رفت!!!!حالا تا وقتی دانشگاهی هیچ کس کاری به کارت نداره ها !!!وقتی داری آمپول می زنی تلفنت زنگ می خوره!!!!!!میای بریم بیرون ؟؟؟ای خدا!!!بد شانسی تا چه حد!!!؟؟؟ای هوااااارررر نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 3:39

اهنگ بنویس از سر خط یگانه عالیه!!!همینرمان  ره ش رضا امیر خانی فوق العاده اس!رمان انگلیسی عشقه ...زبان اصلیاش  به خصوص!دنبال یه خوبش می گردم واسه لدت بردن و افزایش دایره لغات!توصیه میکنم ...شعر بخوووونیم...!کتااااااب!امروز همکلاسیم خواست قمپز در کنهگفت کتاب رهش رو با امضا خود اقای امیرخانی دارم!عالیه...!داستانش!گفتم اره به خصوص شخصیتاش..گفت خیلی خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 3:39

سکوت گاهی به معنای هماهنگی ست! اما امشب من ناهماهنگ می شود باتمام هماهنگی ها! just for you!ELHAM!!!♡♡♡زندگی خالی نیست:مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آریتا شقایق هست، زندگی باید کرد.در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بیتابم، که دلم میخواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا میخواند.. نوشته شده در یکشنبه بیستم اسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 3:39

مرا فراموش خواهي كرد از من جدا خواهي شد پس مرا از غارم بيرون نكش عادت هايم را از من مگير خصوصا عادتي كه به تنهايي دارم را... .... پ.ن1: دارم به این فکر میکنم این متن واقعا حرف دلمه ... با اینکه مال من نیست ولی انگار میکنم از زبون من اومده بیرون ...از ذهن من تراوش کرده ... پ.ن2:رتبه یه عدده ..دانشگاه و رشته مثل بقیه چیزا یه تقدیر ... فیلسوف من! نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:31 توسط فاطمه| |ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

سلام سلام چن تا خبر دست اول ... اول :آقای ضابطیان و آقای صوفی با برنامه جدید"رادیو شب "برگشتن !هوووووووررررراااااا این برنامه ساعت 23 از شنبه تا پنج شنبه از شبکه شما پخش می شه ... آخ جون !یعنی به حدی دلم واسشون تنگ شده بود که خدا می دونه ...! دوم :میانترم بین الملل رو دادم اصلا سخت نبود خدارو شکر ...میانترم اساسی رو هم عالی بدم دیگه ...هیچی ! سوم :شما در جریانید چرا انقدر بد حرف زدن مد شده ؟؟به خصوص تو دخترا !من که سر در نمیارم ...هر که حاضر جوابتر باشه باحال تره ...!؟هرکی بهتر بقیه رو ضایع کنه ...شاخ تره ؟! عجبا ...!اوووف !یه زمانی قرار باشخصیتی بر شعر دونستن و کتاب خوندن و تعداد دروس پاس شده بود،الان بر فحش دونستن و کتاب نخوندن و تعداد دروس افتاده اس!خدا به دادم برس ...دستامو گرفتی قبلا ...ولش نکن تو رو به عزیزات قسم می دم ! در گوشی؛کاش بفهمیم اینکه کسی شما رو به لفظ محترمانه صدا می کنه و باهاتون درست صحبت میکنه تنها دلیل بر این نیست که شما رو لایق احترام می دونه بلکه دلیلش می تونه فقط و فقط احترامی باشه که اون شخص برای خودش قائله !ببخشید ...! پی نوشت یک ؛یه کتاب خوندم از کالیین هوور ...ما تمامش می کنیم !نشر آموت !عاااااالیه !کتاب سازنده وآموزنده ایه ...گاهی آن کس تورو بیشتر از همه دوست دارد تو رو بیشتر از همه آزار می دهد ...توی پست های بعدی قسمتهای دوست داشتنی ترش رو براتون مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

یه شعر خوندم که خیلی حالمو می فهمید ....! ... در چشم همه روی لبم خنده نشاندم در حال فرو خوردن بغضی سرطانی آیا شده از شدت دلتنگی و غصه هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟ ... همین! نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ساعت 10:34 توسط فاطمه| |ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 0:22

ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺳﺖ!

ﮐﻪ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،

ﺩﺭﻭﻍ ﺍﺳﺖ

ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺳﺖ!

ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪنشان ﺧﺸﻨﻮﺩﻧﺪ...

پی متن :زندگی یعنی :بخند ،و بدون اگه حتی بد ترین آدمی که تو جهان وجود داشته تو بودی اگه برگشتی به آغوش خدا مقصر دیگرانن که تو رو به همون چشم نگاه میکنن !

آغوش خدا یعنی ...وجدان راحت !قبول دارید ؟

برچسب: نویسنده: هستی رفیعی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1396 ساعت: 17:17

صفحه بندی